در کویر خشک دلم کبوتری آشیان گرفت
ومن آشیان هر جا گرفتم خانه ی صیاد شد
عشق کبوتری را به دل گرفتم که یکبار بر آسمان قلبم پر زد...
بهار و پاییز و زمستان ها ار پی هم گذشت و کبوترم بر نگشت
و برایم تنها یک حوض روشن ماهی سرخ بجا گذاشت......در میان کویر خشک
....ومن کنار بید خمیده ای به آسمان زل زده
و یک تنگ ماهی قرمز در دست که مبادا بشکند....
نوشته شده توسط
علی تنها در یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388 ساعت 10:32 PM |
لینک ثابت نظرات (3)