ای شکوفه ی بهاری تو را با من پاییزی چه کار؟....
تو انگاه که شمیم عطر شکوفه های بهار نارنج و یاسهای کوچک باغچه به مشام منتظران و چشم به راهان نو رسیده رسید...متولد شدی و بر دیده ی فروردین منت گذاشتی و...........
من چه؟؟؟؟........
در میان خزان وپاییز و برگ ریزان سرو قامتان و در میان رگبارهای شبهای باران زده ی پاییز....چشم به این جهان گشودم.....
غافل از ان عاقبت شومی که پاییزبرایم رقم زده بود. من قصد نفی پاییز و باران را ندارم زیرا که پاییز فصل عشاق است و شبهای پاییزپناهگاه و معبر قدمهای خسته ی عاشق..........
پاییز حسب حال عاشق است و برگ ریزان نمادی از گذار لحظه ها و باران انیس تنهایی و خلوت او...........
اما می خواهم بگویم تو بهاری هستی و من از جنس پاییزم..........
بهار فصل امدن است و پاییز فصل رفتن......نه تضادی نیست..............
هر چه هست تفاهم است و اشتراک...........
زیرا اگر پاییز نبود بهاری معنا نمی یافت و اگر بهار نبود............
زبانم را دندان گرفتم تا از نبود بهار نگویم..زیرا اگر بهار نبود پس تو کی
می امدی و من بی تو..........
اشتباه گفتم...اگر تو نبودی منی هم نبود که بخواهد بی تو باشد.........
من وجودم عاریتی است از وجود تو..........پس..
به حق خودت که والاترینی برگرد.........
همچون بهار که روزی می رود و روزی باز می گردد..
ومن....
چشم به انتظارامدنت دوخته ام عزیز دل....
عشق یعنی دلبری دلدادگی
عشق یعنی غربت و وا ماندگی